این بار نای به صدا در آمده است
چشمانم در سکوت به نگاه در آمده است
نای حرف از بی حرفی می زند
نای ناله های بی صاحب را می خرد
ناله هایش را کوک تفاوتها کرده
سازش را هماهنگ با تناقض ها کرده
نای دیگر شکایت نمی کند
از بدی ها فقط حکایت می کند
دیدهایم مرا می نوازد
از دیده هایم ناله می سازد
شنیده هایم را می خواند
در شنیده هایم سرودها می راند
نای به صدا در آمده
در وجودم به نجوا آمده
+ نوشته شده در شنبه
1389/12/07ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط rende mast
|
تخت سنگی سیاه
سایه ای محو در آن است
کسی به دنبال رنگ سایه نیست
کسی از خود نمی پرسد
که شاید در تخت سنگ سیاه
سایه ای تواند زیست
تخت سنگ سر د است
اما سایه گرم
تخت سنگ سخت است
اما سایه نرم
تخت سنگ مرده است
اما سایه زنده
های رهگذران بنگرید سایه را
نور اندازید بر تخت سنگ
تا ببینید زیبایی سایه را
+ نوشته شده در شنبه
1389/12/07ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط rende mast
|
نجوا می کند نای در گوشم
وای بر من که رفته است نای از هوشم
تن به صدای سراب نای داده ام
صدای زیبای نای را از یاد برده ام
نای زشتی ها را می بیند و ناله سر می دهد
فریاد می کند و از گم گشته گیم خبر می دهد
باز می شنوم صدای نای را از دورنم
باز می شوم در خود و می گیرم ره از برونم
می شوم یک جا گوش و چشم بی صدا
تا بکند نای درونم نجوا بی پروا
+ نوشته شده در جمعه
1389/12/06ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط rende mast
|
کسی در باد می دود
رهگذری دستش را در جیبش پنهان می کند
بطری خالی حلبی
در جوی آب تقلای آوازی خوش دارد
درخت پیر قامت خمیده
چشم به برگهای مرده اش
روی تن سرد پیاده رو دارد
گوشی تلفن همگانی آویزان
صدای اشک آلودی میگوید
آلو آلو کجا رفتی آلو
و همچنان آن رهگذر می رود
وصدای آواز قوطی دورتر می شود
یا سکوت افرین
+ نوشته شده در جمعه
1389/12/06ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط rende mast
|
سعید بی نظیر را همه می شناسند
او برای همه ی دوستان وقتی از دل نوشته هاشان می نویسند یه گذری به کلام حضرت (عشق )حافظ می زند.
اما به من گفت که حافظ بسی می بافد در مورد من.
این بار جلوی خود کلام حق حضرت را خواند
ببینیم که چقدر ربط دارد به حسم
| شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند |
|
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند |
| من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه |
|
هزار شکر که یاران شهر بیگنهند |
| جفا نه پیشه درویشیست و راهروی |
|
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند |
| مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم |
|
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند |
| به هوش باش که هنگام باد استغنا |
|
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند |
| مکن که کوکبه دلبری شکسته شود |
|
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند |
| غلام همت دردی کشان یک رنگم |
|
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند |
| قدم منه به خرابات جز به شرط ادب |
|
که سالکان درش محرمان پادشهند |
| جناب عشق بلند است همتی حافظ |
|
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند |
این بود حکایت حضرت عشق وقتی من خواهان حضور حضرت ازرائیلم..............
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/12/05ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط rende mast
|
گاهی مردنم میاید
ولی خجالت می کشم از ازرائیل خواهش کنم
که مرا هم از این دنیا ببر
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/12/05ساعت 4:29 قبل از ظهر  توسط rende mast
|
این روزها وقتی از خانه بیرون می روم نمی دانم چرا یک حس خفه کننده ی متعفنی گلویم را می فشارد.
حس می کنم که تمام آدمهای اطراف به دنبال چیزی می گردند. همه قرق در مشکلات خود در حال جنگ با خود هستند. در چهره ی کسی دیگر حتی ذره ای اثر از زندگی نمی بینم.
همه در حال تقلا برای فرو نرفتن در این لجن زار که اسمش را گذاشته اند جامعه هستند.
ادمها این روزها دیگر خندیدن را فراموش کرده اند. برای شاد شدن مانند انسانهای زمان روم باستان به دنبال دیدن تقلای یکی برای فرار از فشارهای زندگی هستند.
اخلاق های همه مانند حیواناتی شده که برای یک تکه گوشت به هم دندان نشان می دهند.
این روزها جامعه عذاب آورترین روزهای خودش را می گذراند.
همه دچار بیماری کشنده ی روزمرگی شده اند و مانند یک ماشین بی احساس به هم لبخند می زنند. تعارف می کنند برای هم کار انجام می دهند.
و حال معلوم نیست در باطن خود چه ها که بار همدیگر نمی کنند.
آری این روزها بهترین کار این است که در کنج خانه بنشینی و عمر خود را تلف کنی یا این که از خود بگذری و برای رهایی جامعه ی مریضت تلاش کنی
شما کدام را انتخاب می کنی
یا که اصلا شماهم جز همان آدمهایی هستید که من در خیابان های شهر میبینم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/12/04ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط rende mast
|
قاصدک، تو فریبی پوچی
من تو را دوست ندارم
اخوان نیز تو را دوست نداشت!
ترس دارم که بپرسم "چه خبر آوردی؟"
ترسم از روشنی پنجره هاست
که تو یادم دادی به درون راه نمی باید داد
ترسم از بغض فروخورده ی این آینه هاست
که مبادا ترکی بردارند
ترسم از فرصت عشقی دگر است
که تو یادم دادی پیچک عشق گیاهی پوچ است
قاصدک سرزنشی نیست مرا
من اگر هستم و شادم
نه به این زندگی ام دلبسته ام
که به آزردگی ام می خندم
به قسم های دروغی که تو دادی یادم
من اگر در تپش هر پله
تاب پروانه شدن را دارم
نه به پروانگی ام می بالم
که به دلدادگی ام می خندم
به خبرهای دروغی که تو بارم کردی
قاصدک با تو دگر سخنی نیست مرا
ره به جایی نبری
گرمی دست کسی منتظرت نیست
نیا
برگرفته از پست بوس ماهی به نقل از نیاز
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/12/01ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط rende mast
|
چه سخت گذر از یک دوره
چه سخت تر حفظ ثبات همان دوره
فکرم مثل یک اتاق بهم ریخته هست دست به هر چی می زنم بهم ریخته تر میشه
دیگه چیزی سر جای خودش نیست هر چیزو می زارم سر جاش می بینم که با جای قبلیش فرق می کنه
همون جای قبلیش اما دیگه اون جا جاش نیست.
باید اعتراف کنم نیاز به کمک دارم اما نمی دونم از کی کمک باید بگیرم؟چه طوری کمک بگیرم؟
از کی نظر باید بخوام؟در مورد چی نظر باید بخوام؟
به هر فکری که دست می زنم و از کشوی زبانم در می یارم می بینم که جاش اونجا نبود
آخه در یه گنجه ای رو باز کردم که الان وقتش نبود.
یا زمانش گذشته بود یا اون موقع ای که باز کردم زمانش نبود
خلاصه هر کاری کردم گند زدم به اتاق ذهنم.
هر جایی رو که می بینم یا می گردم تکه هایی از وسایل اون گنجه رو میبینم
می خوام دوباره در اون گنجه رو ببندم و بازش نکنم تا کسی که نیاز به وسایل توش داره خودش بیاد و به من بگه بازش کنه
ای خالققققققققققققققققققق کمکم کن در این گنجه رو دوباره ببندم
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/12/01ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط rende mast
|
من مخلوق شیطانم
من زاده ی روحی پلیدم
من از هیچ هیچم
من پر از تفکرات مریض مار پیچم
من کثیفترین موجود روی زمینم
من یک کفتار پستم که همیشه در کمینم
لاشخوری متعفن از بوی اجسادم
زنده ای هستم که رو به فسادم
من ساکن همیشگی مرداب زمانم
من کبیرترین گناه لا زمان و لا مکانم
من هر چه هستم به غیر از خود
شیطان و
افریطه و
انسان و
کفتار و
بنده ی خدایی
که همیشه بوده است یک بت
یا بت ترین
+ نوشته شده در جمعه
1389/11/29ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط rende mast
|